حِست را شاید اندکی بتوانم لمس کنم، اما فهمیدنش از من بی درد،ساخته نیست... .
عفو کن بانو!
شاید بشود فقط آرزو کرد...
فقط دعا... .
مغمومی؟
غم زده ای؟
کاش از پشت این دریچه ی بسته
دستِ کم صدای کسی از کوچه می آمد
می آمد و می پرسید
چرا دلت پُر و دستت خالیست؟
این اشک ها چیست؟
این بغض از کجاست؟
هق هقت برای چیست؟
کاش کسی می آمد
کسی می آمد از او می پرسیدم
کدام کلمه چراغ این کوچه خواهد شد؟
کدام ترانه،شادمانی ِ آدمی
و کدام اشاره،شفای من!
بانوی من...
"الهام" بخش مان باش...در وقت زخم...کوه درد باش!
کاش وقت "سحر"ت نزدیک باشد...
می دانم "نور" ماورایی آن دور ِ نزدیک، قلبت را تسخیر خواهد کرد!!
نظرات شما عزیزان:
موضوعات مرتبط:
برچسبها: